X
تبلیغات
رایتل
شیخ شنگر هوای خنجرن هومندو سکونش مرمرن
بازدیدکنندگان : 236954


آرشیو
یکشنبه 7 مهر‌ماه سال 1387

Arthur Rimbaud

1854-1891

 

گزیده ای از:    Une Saison en enfer

برگردان: فرزاد معایی

 

 

نوبت ِ من. داستان یکی از دیوانه گی هایم.

دیری بر این باور بودم که همه ی چشم اندازهای ممکن را در خود دارم، و نام های بزرگ در هنر نقاشی و شعر مدرن برایم مضحک بود.

نقاشی های احمقانه را دوست داشتم، لنگه های در، دکور، پرده نقاشی بازاری، تابلوی سردر دکان ها، طراحی های عامه پسند، ادبیات کهن، لاتین کلیسایی، کتاب های اروتیک انباشته از غلط املایی، رمان دوران مادر بزرگ ها، کتاب های کودکان، اپراهای قدیمی، ترانه های ساده، قافیه های ناشیانه.

رویای جنگ های صلیبی می دیدم، سفرهای اکتشافی که گزارشی از آن در دست نیست، جمهوری های بی تاریخ، جنگ های مذهبی سرکوب شده، سقوط حکومت ها به فساد، جا به جایی مردم و قاره ها: باور داشتم به هر چیز جادویی.

رنگ حروف صدادار را یافتم: A سیاه،E  سپید، I سرخ،  Oآبی، U سبز. شکل و حرکت حروف بی صدا را خود تعیین می کردم و با فخر از میان وزن های معمولی واژه ای شاعرانه می یافتم که می توانست روزی در هر جمله ای به کار آید. از برگردان دست کشیدم.

مثل مطالعه آغاز شد. سکوت ها را می نوشتم، شب ها را، بیان ناشدنی را یادداشت می کردم. سرگیجه ها را ثبت می کردم.

 هنر کهن شعر سهم بسیاری داشت در کیمیای واژه های من.

به وهم می رفتم: مسجدی را جای کارخانه ای می دیدم، دسته ی فرشته گان تنبورنواز، ارابه هایی در راه های آسمان، سرسرایی بر کف دریاچه، غول ها، رازواره ها؛ عنوان نمایش نامه ای سبک، کابوس در من می انگیخت.

این همه سخن جادوگرانه را با واژه های وهم بیان می کردم!

با گذشت زمان آشفته گی روحی ام انگار بر من چیره شد. تسلیم تب ِ سنگین هیچ کاری نکردم: حیوانات را در سعادت شان می ستودم کرم ها را که تجسم معصومیت در برزخ اند، کورموش ها، خواب ِ سبک ِ باکره گی!

تلخ شدم. جهان را در گونه ای رمانس وداع گفتم:

                                             بلندترین برج

بگذار تا بیاید، بگذار تا بیاید

زمانه ی رویا.

 

دیری به انتظارش بودم

تا هیچ ندانستن.

 

همه ی درد و وهم

برای همیشه رخت بر بسته است

و تشنه گی ام به دریاچه

خونم را تیره می کند.

 

بگذار تا بیاید، بگذار تا بیاید

زمانه ی رویا.

 

هم چون پهنای دشت

در فراموشی.

آن که با گیاهان وحشی

آماده ی شکوفایی شود

در گهواره ی وزوز

مگس های کثیف.

 

بگذار تا بیاید، بگذار تا بیاید

زمانه ی رویا.

 

کویر را دوست می داشتم، باغ های سوخته، دکان های تاریک، شراب ترشیده. با شتاب از کوچه های بوی ناک می گذشتم و با چشم های بسته خود را به خورشید، ایزد ِ آتش، می سپردم.

"ژنرال، اگر یک توپ کهنه هم در میان ِ دیوارهای ویران بماند، کلوخ باران مان کن. از میان پنجره های فروشگاه های پررونق! در سرسراها! بگذار تا شهر در غبار خود به گور رود. بگذار تا ناودان ها بپوسند. خلوت گاه ها را از گَرد ِ سوزان ِ عقیق بینبار...

آه، پشه در شاش گاه ِ میکده غرق می کند خود را، مست ِ ادویه، و حل می شود در فوران شاش.

دست آخر، آه سعادت، آه حقانیت، آبی را که گونه ای سیاه است- از آسمان زدودم، و هم چون زرآب در نور ِ طبیعی زیستم. شادی را به مضحک ترین و آشفته ترین شکل بیان کردم.

اپرایی افسانه ای شدم: دیدم که همه ی موجودات به سعادت محکوم اند: عمل، خود ِ زندگی نیست، هدر دادن توان است، وامانده گی.  

اخلاق، پوک کردن مغز است.

از نگاه من هر موجودی حق زندگی دیگری را داشت. ایزد نمی داند چه می کند: او فرشته است. خانواده، لانه ی سگ های جوان است. با آدم های گوناگون، به صدای بلند از زندگی دیگرشان می گفتم.- این گونه، زمانی گرازی را دوست  داشته ام.

هیچ سفسطه ی دیوانه وار دیوانه گی که پشت ِ میله ها افکنده می شود- را نادیده نگرفتم: می توانم همه شان را نام ببرم. نظم اش را می شناسم.

سلامتی ام به خطر افتاد. ترس از مرگ قوی شد. گاه روزها می خوابیدم، در روز خوابگرد بودم. آماده ی ساعت آخر بودم و ضعف ام مرا از راه های پرخطر به همه ی گوشه های جهان و سیمر [حوالی کنعان]، معیار تاریکی و گردبادها کشانید.

باید به سفر می رفتم، راهی که مغزم گشوده بود، شکست. بر دریا، که دوست می داشتم چون که باید آلوده گی ام را می زدود، چلیپای تسکین خاطر را دیدم که فراز آمد. رنگین کمان محکوم ام کرده بود. نفرینی ِ سعادت بودم، پیچ و تاب ِ کرم واره ام: زندگی ام همیشه بزرگ تر از آن خواهد بود تا به نیرو و زیبایی بپردازد.

سعادت! دندان ِ شیرین ِ کشنده با آواز خروسان ad matutinum   در اندوه گین ترین ِ شهرها Christus venitهشدارم می داد.   

 

ای فصل ها، ای قصرها!

کدامین جان درمان ندارد؟

 

جادویی آموخته ام

از سعادت که باطل نمی شود.

 

به وقت خروس خوان

درودی می فرستم.

 

آه! کوشش به پایان رسید.

بار ِ زیستن است اکنون.

 

راه، جان و تن را برد

و کارم را به انجام نرسانید

 

ای فصل ها، ای قصرها!

 

روز خواهد دمید، آه!

روز ِ آخر ِ من.

 

ای فصل ها، ای قصرها!

 

تمام شد. امروز می توانم به زیبایی درود بفرستم.

 



طراح:خشایار رادافشار

عناوین آخرین یادداشت ها
لینک دوستان