X
تبلیغات
رایتل
شیخ شنگر هوای خنجرن هومندو سکونش مرمرن
بازدیدکنندگان : 237271


آرشیو
یکشنبه 20 خرداد‌ماه سال 1386

سیصد

 

به

احمدمرادی؛ توفان گونو؛ وحسین برمایون

 

ما منتظر موج هفت متری بودیم. میخواستیم قامتش را ببینیم وقتی فرو می ریزد روی شهر. روی سکوهای ساحل نشسته بودم. روی پله ها توی آن تاریکی خرچنگ ها بودند فقط و نور چرخان پلیس که روی ما می افتاد. ازبلندگوها مردم را دعوت می کردند به خانه نشینی به فرار تا 300 متری دریا. مکان امن را تخمین زده بودند و یک خط کشیده بودند دورش.300 متر تا امنیت راه بود پس. من سیگار می کشیدم و به دریایی خیره بودم که قرار بود آن پتوی سنگین هفت متری را بکشد روی من ببرد با خودش بیندازد توی خلیج. من به استقبالش نرفته بودم بلد نبودم ژست بگیرم می خواستم کاری نکنم می خواستم از ولوله دور باشم بهترین جا ساحل بود من 300- بودم.درمکان تلاقی بودم. پشت سر هنوز چراغ ها بودند ول کن خیابان نبودند می خواستند تهش را دربیاورند شاید هم می خواستند جسد را ببینند که هنوز افتاده بود وسط میدان هنوز می خواستند پول پرت کنند روی آن تن.اسکناس ها چسبیده بودند روی نایلون سیاهی که دور تن پیچانده بودند کیپ تا در نرود یکهو.نایلون سیاه برق می زد. سوژه ی خوبی برای خبرهای داخلی و خارجی بود. یک تن روی خبرگزاری ها راه می رود.از دمپایی هایش فهمیدم که محلی ست. یک لنگ دمپایی عربی کهنه ی سگک دار که افتاده بود توی آب ها. آب با خودش می برد دمپایی را.معلوم نبود چطور مرده.توی طوفان گیر افتاده بود. توی آن پنج دقیقه ای که همه جا سیاه شد و نارنجی. فقط توی همان پنج دقیقه که چشم چشم را نمی دید رفته بود.شاید چراغ راهنمایی ورانندگی برقش گرفته بوده وقتی پشت چراغ قرمز ایستاده بوده و به اعداد خیره بوده تا کم شوند یا زیاد.شاید دیش بانک ملی سر چهارراه خورده بود توی سرش.شاید خسته بوده، تن داده به طوفان؛ به مهلکه ای که باران آهن توی هوا بود و جیغ زن-زنها همیشه جیغ می کشند- ماشین ها جسد را دور می زدند سکه ای از قاپ پنجره پرت می کردند روی نایلون سیاه و رد می شدند بوق می زدند و بچه ها دست تکان می دادند به او نایلون سیاه شکلات پیچ را کاکائوی بزرگی می دیدند طفلک ها.زن ها مسابقه گذاشته بودند برای پرتاب سکه از این سمت پرت می کردند به آن سمت. افسر راهنمایی هم سوت می کشید. داوری می کرد انگار تا قهرمان پرتاب سکه را مشخص کند.حالا صدای جیرینگ جیرینگ سکه بود که بلند می شد. کسی داشت جارو می کشید سکه ها  را پس نایلون را برده بودند.انداخته  بودند پشت نیسان و گاز داده بودند. مرده شورها و راننده آمبولانس ها هم جزو مردم بودند و توی خانه در ارتفاع سیصد متری از خطر پناه گرفته بودند. آب مثل همیشه بود . دریا تفاوتی نداشت با دوشنبه ها یا جمعه ها .من نگران چیزی نبودم و فقط  چشم به آن مهلک داشتم. خیابان خالی می شد و چراغ ها خاموش. صدای خفه ای توی بلند گو می امد.پلیس بود .مردم را دور می کرد از دریا نمی خواستند مردم آن قامت را ببینند.راست می گفت آقای پلیس مردم رم می کنند.سیگارم را باد خاموش کرده بود. باد توی چشمم پف می انداخت. فکر می کردم باید پف خوبی زیر چشمم رویت شود صبا صبح.بعد صدای بلندگو- همان صدای خفه به جیغ شبیه شد. داشت داد می کشید می گفت: آقا با توام»  

« جان عزیز است آقا؛ ودیعه ی پروردگار است آقا» بعد:« آقای محترم با شما هستم »

برگشتم. با من بود. به گمانم چون داشت مرا نگاه می کرد از توی ماشین و آنجا غیر از من مخاطبی نبود. من به لاستیک های بنز خیره بودم و فکر می کردم چقدر دوام می آورد بر اثر ترمزی ناگهانی. سیگاری در آوردم باد نمی گذاشت روشن کنم. پلیس خیره به من بود. من به لاستیک هایش. گفت: آقا با زندگی خودت بازی نکن پاشو برو خونه» چکار به زندگی من داشت.

 همین طور حیله سوار می کرد که مرا از دیدن طبیعت محروم کند.فکر می کنم از آن ضدناتورالیست های درجه یک بود. می خواستم داد بزنم که چه رمانی را دوست دارد که داد کشید:

« به خانوادت فکر کن اقا، این تن صاحبی داره فردا باید جواب بدی. پاشو برو. خطرناکه اینجا.» فکر می کنم از دوستداران داستان های علمی تخیلی بود. باید بهش توصیه می کردم که این ایزاک آسیموف را بگذارد کنار ولااقل کلیدر بخواند که بچسبد به زندگی خودش پا نشود برود فضا. همه اش تخیل.بعد توی سکوت مدتی خیره شدیم به هم او نفس نفس می زد و بلندگو را هم گذاشته بود کنار فکر می کنم شارژش تمام شده بود دیگر. بعد بدون بلندگو داد زد که به علت بعد مسافت- چون من در ناحیه ی منهای سیصدها بودم و او در ناحیه ی مثبت ها بود- حقیقتن نمی شنیدم چه می گوید ولی دیدم پیاده شد و همزمان سربازش هم پیاده شد و برای او احترام گذاشت بعد مثل مراسم صبحگاه و شامگاه و پایین آوردن پرچم با احترام خیره شد به من و چیز بلندی گفت که من تنها هموطنش را شنیدم و حقیقتن با شنیدن این یکی دیدم دنبال کردن این بابا فایده ای ندارد و انگار بهتر است توی همان رمان های درب و داغان خودش بماند حالا دیگر رفته بود توی بالزاک. عاقبت سیگارم روشن شد و نور چرخان سرخ هم از من دور شد.زیر پایم خرچنگها جابه جا می شدند.خرچنگ ها هم در ناحیه ی منفی ها بودند. در جبهه ی منفی ها خدمت می کردند.بعد دیدم چیزی کنارم می خزد.اول می خزید بعد آرام شد و همانطور ماند.اول فکر کردم خرچنگ است اما خرچنگ که پتو دور خودش نمی پیچد و این قدر برگ نمیشود که. بعد احتمال دادم که همان پلیس ما باشد که بامبول تازه ای زده تا مرا به کانون گرم خانواده هدایت کند.نگاهش نکردم. به دستانم خیره شدم همینطور بی هوا. پوست یکی ازانگشتان دست چپ پوست پوست شده بود. مال کلسیم بود و آهن باید آب هویج تازه خورد.آب هویج قوتش به تازه گی اش است. این را روی بدنه ی اتوبوس های شرکت واحد هم می نویسند برای تبلیغ میوه له کنِ برقی. دیدمش.همچنان بود.مثل سنگینی یک تاس آهنی توی دیس ملامین. برگشتم. همه جا سوت و کور بود و مثبتها سریال آخر شب را می دیدند در نقاط مثبت.یک موتوری با سرعت رد شد. زنی ترک موتور جیغ می کشید وروسری اش را با دست می پوشاند. دوباره چرخیدم و باز دیدمش. حالا تکان می خورد. داشت بلند می شد. پتو داشت بلند می شد از خوابش. پتویی که به تماشای دریا آمده بود. گفتم یک رمان سه جلدی خوبی می شود در حد همان گل محمد و کل حیدر.شترها تشنه ی شان است. این را همینطور برای خودم گفتم بلند ولی گفتم؛ مثل احمق ها توی دلم نگفتم این چیزها که قباحت ندارد آدم حرفی که از ذهنش رد می شود را بلند می گوید به کسی چه مربوط، من هم رفتم توی فکر شترها گفتم یکهو نیایند اینووری تشنه شان باشد خروار خروار آب دریا را بخورند ما این موج هفت متری را نبینیم.پتویی که کنارم دولا شده بود صورت داشت.او اقای پلیس مهربان نبود. او هیچکس نبود یعنی اصلن نمی دانم که بود؛ مثل هزاران چهره ای که در طول روز در شهر می شود دید. خم شدم او داشت مقابلش را نگاه می کرد. همان کار را من در یکساعت انجام داده بودم حالا او شروع کرده بود. بعد برگشت و مرا دید. خیس خیس بود، یعنی تازه وقتی دیدم ،وقتی تشخص داد به پتو با آن صورت درهم دیدم پتو خیس خیس است. صورت مرد انگار بخار کرده باشد و یکهو خنک شده باشد گرفته بود.نمی لرزید.سرم را تکان دادم.هیچ نگفت و دوباره خیره شد به همان موجی که ما را گذاشته بود آنجا.پس ظهور موج هم وقت زیادی می گیرد.  گفتم:«هفت متر یعنی چند متر». ومنتظر عکس العملی از او ماندم. مرد پتونما انگشتان استخوانی اش را برد توی جیب و دنبال چیزی گشت. پاکت سیگار را گرفتم جلویش. نگاهم نکرد همانطور سرخم یک نخ کشید بیرون. بعد همانطور که سیگارش را روشن می کرد. دست برد توی گونی اش که من تازه متوجهش می شوم. گونی راکشید توی آب و گل.دست برد توی سیاهی و یک شلنگ کشید بیرون. گفتم حتمن قضیه ی تهدید است یا که قصد تنبیهم رادارد این هم روشی بود برای خودش دمشان گرم.بعد یک شیشه آورد بیرون که فهمیدم خون هم توی شیشه می کند ازین منحرفهایی که زنجیره ای قتل می کنند آخر شب ها و منتظر کارد بودم که رو نکرد یا یادش رفته بود بیاورد و دنبالش هم گشت بنده خداخیلی هم دنبالش گشت ته گونی را در آورد کارد نداشتم بدهمش وگرنه که فدای سرش باهمان شیشه هم تق آدم درمی آید. اما چیزی که کشید بیرون کارد نبود یک بغچه بود. کلافی درهم از لباس های مختلف را گوله کرده بود بعد همان را گذاشت زیر پایش یک جور لم دادن شاهانه بر پله هایی که موش داشت و خرچنگ سیاه.حرف هم نمی زد حتا درآمدم گفتم دیگه کم کم باید پیداش بشه منظورم موج بود اما کنجکاو نشد هیچ تاثیری رویش نداشتم.احتمالن برایش مثل همان موش های درشت فاضل آب بود که می خزیدم در حالیکه چیزی به دندان نکشیده ام و گرسنگی  هم رنج می دهد تن را. بعد بلند شد و وزن داد به گوشه ی مخم. زیر چشمی نگاهش می کردم. پله را رفت پایین رفت سمت دریا. خیلی رفت.دیگر داشت زیادی می رفت.دیگر اینقدر جلو رفتن هم خوب نبود داشت وارد بی نهایت ها می شد. باید بلندگو را برمی داشتم و هشدار می دادم می گفتمش نرو آقاجان این تن ودیعه است گفتم محل نمی گذارد ضایگی به بار می اورم. جمع شدم توی خودم.بعد از رفتن دست برداشت آمد دوباره یله داد به همان پشتیِ پیراهن. یک شیشه آب هم دستش بود رفته بود آب برداشته بود. بعد شلنگ را کشید توی شیشه و رفت سر برد زیر پتو که ماه و پلنگی هم نداشت خیس آن طوفان بود و می شد صدای جیغ و آهن را رویش حس کرد.صدای چرق چرق چوب کبریت و باروت می امد. بعد آتش زد و شیشه را که درآورد دیدم دودی راه انداخته عجیب.داشت چلیم می کشید.خوب هم می کشید. پتو لاغر می شد وقتی کام می گرفت بعد دود را می داد توی هوا دودش هفت متر می رفت هوا قد همان موج نگران که نمی آمد و ما نگرانش بودیم مدام، که بلایی توی راه بر سرش نیامده باشد جواب جسد را چه بدهیم که به خاطرش جانفشانی کرده، شهید راه امواج شده وهی سکه خورده توی فرق سرش تا بمیرد.بعد شیشه را گرفت جلوی من.آب توی شیشه آرام بود. موجی نداشت.شلنگ را کشیدم و دود گرفتم. امواج کوچکی توی شیشه قل قل می کردند امواجی منفی در منفی. در بینهایت ملکولها و اتم های آب.دود موجی میشد و می خروشید بلند می شد و سلام می کرد مااحترام می گذاشتیم به خروشش کلاهمان را برمی داشتیم سلام می دادیم که ظهور می کرد عاقبت، امواجی که از کول هم بالا رفته بودند را می شمردیم ببینیم تقریبش هفت متر کمتر نباشد یکهو؛قواره ای کم بیاید ازآن ملحفه ی لطیف. اصلن هفت متر یعنی چند متر؟ شیشه را رد وبدل می کردیم.«چقدر می شود دور شد چقدر می شود فاصله گرفت از باشگاه سیصدتایی ها ».آب تهی موج برمیداشت امواج تهی ساطع می کرد به مخیله. مرد انگار چروکیده می شد.خانه ها را تخلیه می کردند. مردم اثاثشان را توی دریا می ریختند.نذر می دادند که نیاید.ما منتظرش بودیم. من و مرد پتویی و شیشه.بعد مَرد و تنها بعد بود که مَرد گفت: « آنجا » و رد انگشت استخوانی اش را گرفتم که بلند کرده بود و قطعه ای دور را نشان می داد. نقطه ای در خلاء.حفره ای در دوردست.نقطه ای خارج از محدوده.مرد به نقطه ی کور خیره بود. آب شیشه در دستانم راکد راکد بود.   

 

 



طراح:خشایار رادافشار

عناوین آخرین یادداشت ها
لینک دوستان