X
تبلیغات
رایتل
شیخ شنگر هوای خنجرن هومندو سکونش مرمرن
بازدیدکنندگان : 237271


آرشیو
جمعه 23 تیر‌ماه سال 1385

 

اندیشیدن گونه ای زندگی ایلیاتی ست، گشت و گذار در قلمروهای مختلف هستی.                                 

« فیلیس گتاری»

 

حفره ها

 

گفتم کاش نرسیم. کاش هیچ وقت نرسیم. و به بیابان خیره شدیم. گفتم کاش همین نور کذایی هم نبود. و ماه را به احمد نشان دادم. گفتم یعنی همیشه توی سفر مخصوصن سفر با اتوبوس در شب فکر و ذکرم همین بوده.این که بزنم به بیابان، به آن انتها. آن انتها یعنی اصلن کجاست احمد؟

 احمد گفت: وسوسه اش همیشه هست.

اتوبوس می رفت بی خیال حرف های ما. بیابان را هم با خود می کشید می برد. گفتم حیف این بیابانِ بکر. بیابان کش می آمد و حفره هایش را به ما نشان می داد. حفره ها. حفره های دوست داشتنی . حفره هایی که خود را در آن می اندازی تا تفکر را آغاز کنی. معمولن در سفر هم این اتفاق می افتد. بیشتر در سفر. می گویند کانت علاقه ای به سفر و گشت و گذار نداشته و برعکس معتقد به چار دیواری بوده که در آن جا تفکر آغاز می شود اما من فکر می کنم برای یک راوی که چیزکی هم می نویسد این سفر ضروری ست تنها در سفراست که شناخت بیشتر می شود یعنی یک فضایی که ناگهان به تو همین طور سوژه تعارف می کند توی بشقاب و تو می مانی کدام را برداری. به گمانم راوی باید در سفر همچون آراگوس باشد غول صدچشمی که با تمام مردمک هایش به هستی خیره می شود تا چیزی از درون آن بیرون بکشد. بهترین هذیان ها از دل سفر بیرون می آید. شاید نمونه ی معروف آن فردینان سلین باشد. مطمئن سفر آن کتاب را نوشته است نه سلین. البته این را با خاطره نویسی اشتباه نگیرید. سلین رگه هایی از آن موقعیت ها را برداشته و پروارشان کرده است و شده "سفر به انتهای شب". همان موقعیت های کوچک را شفاف کرده و توانسته از پسش بربیاید.صحبت بر سر همین حرف ها بود که همه چیز در نگاه آدم است.

همینگوی هم جبهه رفته است. ببین او چطور از تجربه ی سوخته اش می نویسد و دوستان ما چطور!

 بله همین جاها بود به گمانم که اتوبوس ایستاد. چند بار هم ایستاد و ناگهان دیگر کلن ایستاد. گفتند خراب شده است تا صبح. مسافران دادشان درآمد. ما می خندیدیم که آخ جان. احمد گفت دیدی آخر نرسیدیم. گفتم کاش اصلن درست نشود. بمانیم توی این بَرِبیابان تا جمجمه ی صبح قدم بزنیم برویم تا همان ته ها همان حفره ها که می خواند مرا. بعد اتوبوس را با سلام وصلوات به نزدیک ترین آبادی رساندند. جایی بود به اسم صفا شهر. من حتا نمی دانستم کجای نقشه است. جای کوچکی بود این صفای ما وعجیب بزرگ در دل ما که از یقینِ فاجعه می جوشید. فاجعه ی کلمات. کلماتی که می دانستم له لهِ این موقعیت ناب را می زنند. اتوبوس ایستاد. پیاده شدیم. شوفر تا کله رفته بود توی موتور اتوبوس و داشت دل و روده اش را در می آورد. ایستادیم و به اطراف خیره شدیم که خانه های خاموش بود و درخت. گردوها توی شب می درخشیدند. بعد صدای آواز شنیدیم یک آواز دور. گفتم بزن بریم. با احمد دویدیم. زدیم به کوچه هایی که انگار سالهاست می شناسیمشان. طوری قدم بر می داشتیم و مطمئن که هر کس با زیرشلواری دم خانه اش ایستاده بود شرط می بست که اینها سالهاست درین شهرمیزیند

رد آواز را گرفته بودیم. عروسی بود. بی هویت ترین آدم ها درین مکان مطمئنن ما بودیم. بعد رسیدیم. کوچه ها از اتوبوس دور شده بودیم. حفره را پیدا کردیم. من شادِ کلمات بودم. احمد هم. حفره را پیدا کرده بودیم  با تمام بدبختی هایش. لذتی که آن لحظه به من دست می داد توصیف ناپذیر است. من در حقیقت از خوشی می لرزیدم. دو تا آدم پرت در یک جای پرت تر موضوع وقتی  زیباتر شد که گفتیم کاش وقتی برویم اتوبوس رفته باشد با تمام وسایلمان با تمام آدم هایش. حفره را پیدا کرده بودیم. اگر ولمان می کردند حتا توی آن جمعی که می رقصیدند هم وارد می شدیم و می زدیم به رقص. بی خیال. برنده در نهایت تویی. حتا با داماد هم روبوسی می کردیم وبرای او اظهار خوشبختی می کردیم. شاید به عروس هم لبخندی می زدیم و با او عکس یادگاری می گرفتیم حتا می توانستم عاشق ترِ آن دخترکی شوم که توی قاب در ایستاده بود و لحظه ای چشم در چشم من شد. می توانستم برایش آواز بخوانم، دعوتش کنم به رقص توی آن خرابه های پشت خانه، می توانستم ببوسمش؛ بی خیال اتفاقات مابعد....حیف که این ها پیش نیامد و دخترک را با همان نگاه ترک کردم می دانستم جاودان تر است اینجوری. مراسم تمام شده بود  گردوها به درختها چسبیده بودند و اظهار خوشوقتی می کردند.  توی کوچه یاد عروس و داماد افتادیم و برایشان کف زدیم. حتا برای عروس صلوات فرستادیم که زیبایی اش عین..... بعد ناگهان ایستادم  گردوها هنوز به درخت ها بود گفتم احمد فکر کنم عروس را یک جایی دیده بودم. گفتم: نگاه غریبی داشت...وقتی که درش را می بستم...بعد خندیدیم و زدیم به کوچه ها .... یک هو شده بودیم عین آنها با همان ادا واطوارها .بله تطبیق دادن خودت با موقعیت تا سوژه را شکار کنی . باید مراقب همه چیز باشی چون تو نگهبان وقایعی. بله آراگوس ها آنشب نخفتند ،همچون مسافرانی که آواره ی خیابان بودند و توی سرزنان جلوی هر اتوبوس و هجده چرخی را می گرفتند تا فِلِنگ را ببندند نگران هیچ قضیه ای نبودند. کاش شب ِ آن شب صبح نمی شد، کاش می زدیم به کوچه های دیگر، به حفره های دیگر سرک می کشیدیم کاش مقصدی نبود. اصلن مقصد یعنی چه پسر....

آدم با بی مقصدی اش زنده است.زنده می ماند، ترک برنمی دارد می ایستد و بالای سرکلمه اش است....کاش نمی رسیدیم احمد...



طراح:خشایار رادافشار

عناوین آخرین یادداشت ها
لینک دوستان