X
تبلیغات
رایتل
شیخ شنگر هوای خنجرن هومندو سکونش مرمرن
بازدیدکنندگان : 237271


آرشیو
دوشنبه 12 تیر‌ماه سال 1385

 

نهنگ ها به گل می نشینند

 

 

من مست بودم.حتا زمانی که ضربات هم نواخته می شد از پای تلویزیون بلند شده بودم.رفته بودم توی حیاط. راستش می دانستم اوضاع از چه قرار است. یعنی همیشه اش همین بوده.ناب ها باید نابود و گم شوند تا جا برای شارلاتان ها باز شود. فاشیست ها گل ها را له می کنند تا باغچه ای نماند. بعد از خانه زدیم بیرون. عجب شبی بود. نم بارانی می زد و توی خیابان فقط نور ماشین ها را می دیدم. بعد توی آن هاگیر واگیر حرفمان رفت سر ادبیات و سفر شب و شب هول و سفر به انتهای شب و خلاصه هر چی که تویش شب بود و سفر...بعد یک تنه ی درخت را دیدم که توی جوی آب گیر افتاده بود  نه می رفت نه می ماند...خب برایم جالب بود گفتم انگار که نهنگ باشد  وبحثمان کشید به پنالتی ها..گفتم جان هر کی می پرستی ولش کن حرفش را نزن....گفت می ماند...آرژانتین است که می ماند نه آلمان گه...گفتم حالا فحش نده..این موضوع مثه خیلی رمان هایی ست که ماندند....خیلی ها می خاستند نابودشان کنند اما آنها ماندند چون توی خونشان توی کلماتشان زیبایی ئی جاودان نهفته بود...گفت همینه زیبایی ش به همینه... رسیدن به اون جام اَن مهم نیست..اصل طی کردن مسیره....لذت راهه که مهمه نه مقصد.گفتم اینا که حرفای بارته گفت حالا هر کی اما درباره ی آرژانتین هم صدق می کنه...به چهارراه رسیده بودیم. وسط چهارراه یک عده ریخته بودند به بزن بزن....گفتم انگار بین

طرفدارای آرژانتین و آلمانه...گفت باید بزنن باید فکشونو بیارن پایین.

گفتم احمقانس....که چی؟از نظر من آرژانتین قهرمان شده رفته پی کارش....این مهمه که تو مغزت چی می گذره.....

گفت اما عشق چی؟

گفتم عشقو فراموش کن بیا آواز بخونیم...

بعد دیدم کنار جوی خم شده. نشستم کنارش توی چشمهایش تربود.دست گذاشتم روی شانه اش. باد می آمد. درخت هنوز توی جوی بود. محکم و آرام.

گفتم خوارتو آلمان.....بلندش کردم .گفت موضوع نهنگ ها چی بود؟ گفتم خب اونا به گل می شینن و جلبک ها و کرم ها و ساردین ها ی جغله باقی می مونن..شاید اصلن به قول اون نویسنده باید آب رو گل آلود کنی تا کسی نفهمه که تو نهنگی..اون وقت دردسرات شروع می شه...شارلاتان ها و بی شرف ها در کمینن...اما نهنگ راه خودشو می ره و هر وقت هم که موقعش شد می آد سمت نورها سمت ساحل...نورها گول زنکن....گفت اینو یه جای دیگم گفتی.... گفتم صد بار دیگم می گم...تاریکی نعمتیه به خدا..اصل اینه که تو بدونی داری چکار می کنی....درستش اینه به گمونم....

سر تکان داد...بعد به جوی خیره شدم. آب جوی داشت سر بالا می رفت....مست نبودم رفیقم هم دید...داشت سر بالا می رفت ...عین برد نازی ها.....خوارتو آلمان...

 

 



طراح:خشایار رادافشار

عناوین آخرین یادداشت ها
لینک دوستان