X
تبلیغات
رایتل
شیخ شنگر هوای خنجرن هومندو سکونش مرمرن
بازدیدکنندگان : 236954


آرشیو
دوشنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1385

 

 

با کلمات عشق بازی می کنم

دیروز رفته بودم هواخوری. هواخوری کجا می تواند رقم بخورد جز خیابان انقلاب. تنفس تنها درین خیابان برایم ممکن شده. سیگاری بگیرانی و به ویترین کتابفروشی ها خیره شوی به امید این که کتاب تازه ای آمده باشد و چه ذوق و شوقی دارد ورق زدن کتاب تازه. چاپ اول. با ترجمه ی خوب و جلد هم که البته مهم است. کتاب تازه هم که نباشد باز هم چندان مهم نیست بهر حال کتاب هست و هیچ وقت خالی نمی شود این ویترین ها. کتب ها به مثابه مانکن ها جلویت نمایش می دهند عشوه می دهند کج و راست می شوند و خودشان را به شیشه و انگشتان لرزان تو می کشند تا بروی و  بخریشان. کتاب ها تو را به خود دعوت می کنند و تو سیگار کشان آنها را برانداز می کنی. تنها همین ویترین ها هم نیست البته؛ کارت به دهلیزهای تودرتویی می کشد که مرکز زیست کتاب های قدیمی ست. کتب هایی که بر خلاف ویترین های لوکس انقلاب روز بروز عوض می شوند این کتابها  می تواند مال یک آدم مرده باشد که وارثش کتابخانه ی میت را به حراج گذاشته. کتاب هایی که متوفا سالها زحمت جمع آوری آن را کشیده . شاید با بوف کور شروع کرده باشد یا پیرمرد ودریا یا زندگی محنت بار فرانسیس مکومبر.  کتاب هایی که ارزش زیاد آنها را دلالها می فهمند و به چنگش می آورند. هر روز کتاب تازه ای را می توانی درین هزارتوها بیابی . کتاب تازه؟ نه منظورم کتاب جدید نیست منظورم کتاب هایی ست که تو در به در دنبالش بوده ای و حالا به ناگاه آنرا می یابی که پشت شیشه ی چرک مغازه است که دارد ترا می پاید که دیگر پیر شده و حال و حوصله ی عشوه را ندارد بدنش را نمی تواند برای تو کج و راست کند و خودش را به تو بمالد اما لازم به این کارها نیست و او احتیاجی به این بازی ها ندارد او همچون بانوی افسانه ای ست که هیچگاه پیر نمی شود که زیبایی اش را از دست نمی دهد. به جایش تو بی قرار می شوی کجو معوج می شوی خودت را زیر و بالا می کنی تا به او برسی. سیگار کشان وارد مغازه می شوی بی توجه به تابلوی سیگار نکشید؛ می دانی آن تابلو وقتی در برابر کلمات و کتاب ها قرار می گیرد کارکردش را از دست می دهد. به مغازه دار کتاب را نشان می دهی. او با نگاهی به زیر و بالایت می کند. می گوید که همان یکی ست می گوید که چاپ اول است می گوید زمان شاهی ست می گوید که نایاب است تا قیمت را بالا ببرد. جیب هایت را زیر و رو می کنی تمام چیزی که داری را رو می کنی نزدیک است به مبلغ. آن را روی میز می گذاری. مجبوری پیاده تا خانه بروی و شاید هم شب را بدون نان سپری کنی. تمام پولت را داده ای. اما شور خوانش دیوانه می کند آدم را؛ چشمت را کور می کند؛ درست مثل آدم آشق. زیر شیشه ی بکت دارد به تو لبخند می زند. فروشنده کتاب را از پشت ویترین در می آورد با نچ و نوچ و اخم آنرا به تو می دهد. تو کتا ب را لمس می کنی. دستانت گرم می شود. تنت هم. آهسته آنرا باز می کنی. بوی کاکائو می دهد این بو را خیلی دوست داری. مثل خاک باران خورده در شب. مقدمه را رد می کنی بی صبر آن کلمات ابتدایی هستی. سطر اول که همیشه آنرا دوست داشته ای چون به نظرت تمام کتاب توی همین سطر اول روشن می شود. آهان! پیدایش شد این هم سطر اول. کلمات قرص ومحکم مقابل چشمان رژه می روند؛ می رقصند و ترا به خود دعوت می کننند تو با آنها درآمیخته ای؛ دخول و خروج. تو با احترام مشغول خانش متنی .  مشغول همخابگی با کلمات. هنوز مانده تا به ارگاسم برسی.  آنها به تو لذت می دهند می گویند که دیدی اشتباه نکردی و ما را خریدی.  تو در ناز و نوازش کلماتی که ناگهان صدایی ترا از سواری کلمات بیرون می آورد.  تو وسط خیابانی و ماشین ها زده اند روی ترمز. قدم زنان تا وسط بزرگراه آمده ای. چند نفری به تو فحش می دهند؛ تو کتاب را نشانشان می دهی؛ پیرزنی سر تکان می دهد : بیچاره جوون مردم؛؛؛ از خط کشی ها و آسفالت سرد و سیاه فاصله می گیری؛ از آدم ها هم؛ کلمات دل گرمت می کنند؛ مردم به تو پشت می کنند؛ کلمات به تو رو می کنند؛ مردم به تو تنه می زنند؛ کلمات ترا نوازش می کنند؛ مردم لگدت می کنند؛ کلمات دوایت می کنند؛ مردم له ات می کنند؛ کلمات به تو زندگی می بخشند؛مردم دتشان را از دستت بیرون می آورند؛ کلمات دستان ترا می گیرند. قدم زنان از انها فاصله می گیری به شوق اینکه در دخمه ی خودت شب را با کلمات به عشق بازی بپردازی.  



طراح:خشایار رادافشار

عناوین آخرین یادداشت ها
لینک دوستان