X
تبلیغات
رایتل
شیخ شنگر هوای خنجرن هومندو سکونش مرمرن
بازدیدکنندگان : 237219


آرشیو
یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1385

شب بخیر امیر

برای امیر طاهری نژاد

خبر را دیشب شنیدم.مادرم گفت. گفت که امیر هم مرد. گفتم کدام امیر و مگر چند تا امیر بود و گفت.همیشه در چنین مواقعی تا لحظاتی چیزی نمی شنوم کلمات توی مخم چرخ می خورند تا به دنبال  در رویی بگردندند  برای تاویل مسئله ی اصلی که مرگ باشد. به گمانم اولین بار به هنگام مرگ مادربزرگم بود که با آن رو برو شدم. فکر می کنم ۵ یا ۶ سالم بود. من به دنبال دیدن مادربزرگم بودم. اطاق شلوغ بود و من خواب آلود را برده بودند در اطاقی دیگر تا نبینم مثلن. اما من مارمولک تر از این حرف ها بودم.اوضاع مشکوک بود.پاشدم رفتم پشت پنجره و از روی جاکولری توی اطاق را دید زدم.روی تخت کسی دراز کشیده بود و رویش را با چادر نماز پوشانده بودند.همین هم کلی بود چون بعد کسی مرا کشید پایین و برد که با او توپ بازی کنم آن هم ساعت ۵ صبح. اوضاع غیر عادی بود و من باز هم در رفتم این بار در یک آن خودم را انداختم توی اطاق. خاله ام با جیغ و داد مرا بیرون راند اما این مادرم بود که کار اصیل را انجام داد و این نان را در دامن من گذاشت. گفت مادر بزرگت مرده. و من آنی صورتش را که پس رفته بود دیدم و گفتم شب بخیر مادربزرگ.بعد بیرون آمدم و چقدر دنیا برایم بزرگ شده بود. می خواستم مرگ را بشناسم و اینکه آدم مرده  به کجا می رود. اما کسی نبود برای جوابگویی به من. جوان های فامیل توی کوچه والیبال بازی می کردند؛ بزرگترها سیگار می کشیدند و دیگ ها را هم می زدند و زنها هم که پای قلیان و پاک کردن برنج بودند. تنها برادرم بود که اولین پرسش من در قبال  چیستی مرگ پاسخ داد . او گفت یعنی دیگه نمی بینیش. ومن با خودم می گفتم چطور ممکن است دیگر نبینمش یعنی فردا یا پس فردا یا اصلن به درک یک سال دیگر؟ نه تو هیچ وقت دیگر نمی بینیش بچه....ومن چقدر حوالی آن قبر چرخیده بودم تا راه فراری برای مادربزرگم پیدا کنم....پدرم می گفت کرم ها بعد از مدتی تن مرده را می خورند. و این هم شد قوز بالا قوزی برای من....چقدر آن حوالی با دمپای هایم گشته بودم تا کرم ها را پیدا کنم و لهشان کنم اما کرمی نبود. موروک گلمپا بود فقط و چند تایی هم ملخ. ملخ از کجا پیدا شده بود نمی دانم. حالا بعد آن همه مدت باز هم درگیر این مساله شدم. خصوصن که صبح هم قرار بود بروم سخنرانی اباذری راپیرامون مرگ بشنوم.

من و امیر ۵ سال مثل ۲روح در یک بدن بودیم. این اواخر البته کمتر می دیدمش. راههای ما سوا شده بود او افتاده بود توی بیزینس و من هم در دنیای کلمات گرفتار شده بودم. شاید اگر کلمات نبودند من هم توی آن ماشین بودم و حالا لابد داشتند خرمایم را زیر دندان مزه مزه می کردند.آیا کلمات مرا نجات دادند؟ آیا کلمات نجات دهنده اند؟ نمی دانم. با مرگ کنار می آییم اما با خاطراتش چه می کنیم. با سیاه مستی هایی که با هم داشته ایم. قدم زدن های شبانه مان لب دریا...عشق ها و آوازها....چه می توانم بکنم..این هم لابد می رود درین بایگانی لامصب تا بلکه زمانی تم خوبی برای داستانی شود....هی امیر هی داداشی.....شب تو هم بخیر.



طراح:خشایار رادافشار

عناوین آخرین یادداشت ها
لینک دوستان