۱
تمام این خیابان ها را گشته ام چه فرق می کند مستقیم بروم یا راست یا چپ همه چیز
در حال غوطه خوردن در خودش است.......کاش همیشه برف می بارید.
2
یک بوس کوچولو را دیدم.هیچ وقت از سینمای فرمان آرا خوشم نیامده به گمانم ایشان باید منتظر ترکش های این فیلم از جانب ابراهیم خان گلستان باشد.
3
هنگامی که فلاکت اعلای سعادت جاری را بفهمی سعادت حقیقی را در کف خود خواهی داشت.
4
و.م .آیرو........داستان نویس معرکه ایست....به تازگی نشر نی مجموعه داستانش را بیرون داده.....لذت ببر.
5
پرنده ها می روند در گنو بمیرند
6
زن خطوط کف دستانم را دید.گفت:چه مرگ هولناکی عزیزکم.....و رویش را چرخاند....من به رد پای او در برف خیره بودم.
۷
و این هم را هم بخوانید
مبارک است!
«مردگان» نوشتۀ آقای محمدحسین محمدی داستانی است در مجموعهای به نام «انجیرهای سرخ مزار». این داستان به زبانِ فارسی نوشته شده ودرایران جایزههای زیر را گرفته است: برنده جایزه اولِ چهارمین کنگره شعر و قصه جوان ایران 1381 برنده جایزه اول و تندیس نخستین جایزه ادبی اصفهان 1382 برنده جایزه سوم (مشترک) جایزه ادبی بهرام صادقی 1382 برنده مجموعه داستانِ اولِ بنیاد هوشنگ گلشیری 1384
زبانِ این داستان با این پیشینهها مایۀ شرم است. آن را باید با کدام متر و معیار زبانی خواند؟ با داستانی مواجهیم که ادعا دارد به زبان فارسی نوشته شده است اما بیشتر به ترجمهای میماند با فارسیِ مندر آوردی از یک داستان افغانی که اصل و نسبش معلوم نیست چیست، بس که زبانِ بیهویتش زور زده تا لهجه بگیرد اما مزخرف از آب در آمده. هزار بار مزخرف. در یک مملکت بازاریِ بچاپ بچاپ و با این همه اصحاب کشفِ نویسنده و داستان، هر چیزی را میتوان به هر عنوان چپاند. یادم میآید رمانِ محمدرضا صفدری،« من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم»، که در آمد صدای خیلی از مدعیان داستان و «اوستا» در زبان بلند شد که اینها زبانبازی است و شکست محض است و من میتوانم هر ماه یک رمان اینجوری بنویسم و متهمش کردند به این که کتاب را عمداً حجیم کرده تا بابتش حقالتالیف هنگفت بگیرد وچی و چی ــ و حالا شنیدهام که کتاب آقای محمدی را سر دست گرفتهاند و واحیرتا که چه شاهکاری! مفتی حرف زدن هم برای خودش حرفهای است و امیدوارم آقای محمدی در بند خطیبان حرفهای گرفتار نماند. سطرهایی از داستان «مردگان» را مرور میکنیم، سطرهایی که اهل گفتار و حرف مفتکی، زبانورزی به حساب میآورند ــ زبانورزیهایی که دونکیشوتهای زمانه را به وجد آورده تا جایی که گویا هر کدام مدعی شدهاند آقای محمدی صیدِ دکانِ ایشان بوده است ــ مبارک شما و دکانِ گفتارتان! که دیدم کاکایم سرِ جایش ایستاده شد.
که یکی از آنهایی که جلو بینی و دهانش را با شَفِلُنگیاش بسته کرده بود، ریسپانی درون چاه انداخت.
من به آدمهای بر سر چاه میدیدم که خم شده بودند و زور میزدند و ریسپان را طرف بالاکش میکردند و عرق میریختند.
به آفتاب نگاه کردم که در مابینْ جایِ آسمان بود.
پوز و دهانش را بسته کرده بود.
همکوچگیمان بود و قوماندان گفتنی. قوماندان گفتنی قوماندان نبود؛ ما قوماندان میگفتیمش، چون هیچوقت تفنگش را زمین نمیماند.
همانطور که صورت جنازه یکی از ماها را از خاک پاک میکرد، به طرف روستای کنار جاده میدید.
یادم میآید که میخواستم گریان کنم، ولی نتوانسته بودم.
پیکا را از شانهاش پایین کرد و طرف ما گرفت.
مرد پیکا دار ما را لب جاده ایستاده کرده بود.
جنازههای ما را که بر تیلر تراکتور ماندند پدر گفت: « برویم.»
پیکا را طرفشان گرفت و آنها ایستاده شدند، بی هیچکدام گپی.
پیکا را طرفش دور داد که اگر پیش بیایی تو را هم پهلویشان میمانم.
او پستر رفت و پیکا را که روی زمین ماند و دستمالِ گلِسیبش را از سرش باز کرده و روی زمین هموار کرد و روی آن، در پشت پیکا دراز خواب کرده بود. و ما پستر ایستاده شده بودیم.. پسرک گریهاش گرفته بود و طرف ما میدید، نی طرف مرد قدبلند میدید.
حتمی کدام فساد داشتند که آمده بودند در این وقت جنگ.
از پشتشان دویدم و سرشان تیر انداخت کردم.
همانجا قسم خوردم هر کس از این قوم را که گیر کنم، زنده نمانمش. به نقل از کورش اسدی |